خاطره ای از سیم تلفن در ارتفاعات فکه

اطراف ارتفاع 112 بود و در گوشه ای یک کامیون ایفای عراقی سوخته بود. «محمدرضا کاکا» از بچه های تهران که خدمت سربازی اش را همراه ما در تفحص می گذراند، کلید کرد که الا و بلا اینجا را بکنیم و شروع کرد به زیر ور و کردن خاک ها.
حمید داودآبادی، رزمنده و نویسنده دفاع مقدس در فضای مجازی نوشت: نمی دونم چرا این روزها، یاد اون بچه بسیجی هایی افتادم که پس از 15 سال در ارتفاع 112 فکه، پیکرشون رو کنار هم پیدا کردند. با سربندهای یازهرا (س) دستهاشون رو بسته بودند و در چاه توالت زنده به گورشون کرده بودند.
 خاطره داودآبادی از سیم تلفن در ارتفاعات فکه
اونا، همشون آقازاده های واقعی بودند. 
فرزندان پدر و مادری که نان حلال به بچه هاشون دادند تا در راه دفاع از دین و میهن فدا بشن.
اونا "گدازاده" نبودند که براساس خاطرات باباشون، بهمن 1361 هنگامه عملیات والفجر مقدماتی در فکه، به پیست اسکی دیزین می رفتند تا خستگی فرنگ رفتنشون رو در کنند!
اصل این خاطره در کتاب تفحص، نوشته حمید داودآبادی با عنوان «نمی دانم چرا باید اینجا را کند...» آمده است. در ادامه، گوشه ای از این خاطره را نقل می کنیم...
 
 خاطره داودآبادی از سیم تلفن در ارتفاعات فکه
اطراف ارتفاع 112 فکه بود و در گوشه ای یک کامیون ایفای عراقی سوخته بود. «محمدرضا کاکا» از بچه های تهران که خدمت سربازی اش را همراه ما در تفحص می گذراند، کلید کرد که الا و بلا اینجا را بکنیم و شروع کرد به زیر ور و کردن خاک ها.
برخوردیم به تکه ای سیم سیاه تلفن. کاکا سیم تلفن را گرفت تا رد آن را بیابد. رسیدیم به سختی زمین یعنی جایی که دیگر ثابت می شد شهیدی اینجا نیست ولی سیم تلفن پیچ خورده و کمی آنطرف تر زیر خاک ها رفته بود. ناگهان کاکا داد زد: یافتم... یافتم...
 خاطره داودآبادی از سیم تلفن در ارتفاعات فکه
رسیدیم به چند تکه استخوان پای انسان. در کمال دقت و احتیاط، تپه خاک را برداشتیم و در کمال تعجب برخوردیم به پیکر چند شهید که در کنار هم دفن شده بودند.
 
دشمن با سیم تلفن دست و پای آنها را بسته و روی یکدیگر انداخته بود. در عطر آگینی صلوات، پیکر هشت شهید را که مظلومانه و معصومانه کنار هم خفته بودند، از زیر تل خاک و میان وسائل بیرون آوردیم و هر یک را با احترام و بغض خاص، داخل کیسه سفید گذاشتیم. 
 
نقل از کتاب تفحص